باور دینی، انگیزش و التزام اخلاقی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

دانشیار گروه فلسفه، دانشگاه قم

چکیده

فیلسوفان اخلاق در باره نقش انگیزشی باورهای اخلاقی دو رویکرد مختلف دارند: درون‌گرایان با انحصار دلایل انگیزشی به باور، رابطه باور و التزام اخلاقی را ضروری می‌دانند و برون‌گرایان با پذیرش باور و میل به عنوان دو عنصر انگیزشی، ارتباط باور و التزام اخلاقی را ضروری تلقی نمی‌کنند. از این رو، ضعف اراده را ممکن می‌دانند یعنی فاعل با وجود باور به درستی فعل، آن را انجام نمی‌دهد. این مقاله نقش انگیزشی باورهای دینی را مورد سؤال قرار می‌دهد و از ارتباط باور با التزام اخلاقی می‌پرسد؛ اینکه باورهای دینی می‌توانند فاعل را به سوی انجام فعل برانگیزانند؟ و آیا باورهای دینی شرط لازم و کافی برای التزام اخلاقی‌اند؟ این مقاله پس از تحلیل دو رویکرد درون‌گرایی و برون‌گرایی اخلاقی و توضیح صور مختلف رابطه دین و اخلاق، رابطه روان‌شناختی را بررسی می‌کند و پس از تبیین نقش انگیزشی باور دینی رابطه ضروری آن را با التزام اخلاقی رد و ایمان را جایگزین باور می‌کند و درنهایت، نتیجه می‌گیرد ایمان، اگر واقعی باشد، می‌تواند با التزام اخلاقی ارتباط ضروری داشته باشد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Religious Belief, Motivation and Moral Commitment

نویسنده [English]

  • zahra khazaei
Associate Professor of Philosophy, University of Qom
چکیده [English]

There are two different approaches followed by moral philosophers regarding the motivational role of moral belief. Having restricted the motivating reasons to belief, the internalists consider the relationship between belief and ethical commitment necessary and believe that moral judgmentis inherentlymotivating. While theexternalists by regarding the belief and desire as reasons for action,they believe that the relationship between belief and actin is not necessary. Therefore, the weakness of will is possible, that is, the agent can acts against his best judgment. Now we put religious belief instead of moral judgment and ask about the motivational role of religious beliefs , that is , what is the relationship between religious beliefs and moral commitment? Are religious beliefs sufficient for moral action? Are they inherently motivating? Considering the impact of religious beliefs on committing ethical acts as necessary or contingent may have various and valuable consequences for the believers in different religions. The purpose of this article is to investigate such psychological relationship between religion and moralityand to seek the motivating influence of religious beliefs. The article tries to analyze the relation between the religious belief and ethical commitment and responds to this question that whether religious beliefs are the necessary and sufficientcondition for committing moral action , or they are just necessary conditions or neither necessary nor sufficient.If they are essential, what other elements can be complementary to religious beliefs? In other words, what other elements can substitute religious belief? To answer these questions, the present study will firstly investigate the stimulating influence of ethical beliefs and then will analyze the two approaches of internalism and externalism in ethics and finally will conclude that the approach of externalism is much closer to the reality. The article then will explain the four different kinds of relations between religion and morality including semantic, ontological, epistemological and psychological relations . Here, after describing different kinds of relations between religious belief and ethical commitment, it is concluded that the question of stimulating influence of religious belief is included in psychological relation between religion and morality. Finally, after confirming the motivating power of religious beliefs for action, it is concluded that there is no necessary relation between them and that faith can substitute belief. Thus, as ethical beliefs cannot be sufficient conditions for act, religious beliefs even if it is assumed asa necessary element, cannot be sufficient for committing ethical practices. The article, in its last part, after analyzing the meaning of faith and inspecting different moods of relations between faith and act, concludes that real faith can have a necessary relation with ethical commitment. Accordingly, the weakness of faith by influencing on the person's volition, will lead to the person's quitting of the ethical act, as moral philosophers believe that the weakness of willcan get the person to quit acting. The exposition of this issue has been mostly based on the Muslim and western philosophers such as Audi and 'Allāmah á¹‌abāṭabāῙ

کلیدواژه‌ها [English]

  • religious belief
  • Motivation
  • Moral Belief
  • Moral Commitment
  • Weakness of Will
  • faith

؛ اینکه تا چه حد اعتقادات دینی می­تواند فرد را برانگیزد تا به اخلاقیات عمل کند.

نکته­ای که باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد، این است که وقتی فیلسوفان در باره نقش انگیزشی باورهای اخلاقی می­گویند، باور ناظر به یک عمل خاص است و بحث در­این­باره است که آیا علم به خوبی صداقت تاچه حد می­تواند فاعل را برانگیزد تا در عمل، صداقت خود را ابراز کند؛ ولی ارتباط باورهای دینی و التزام اخلاقی دقیقا مشابه ارتباط مذکور نیست و بر اساس اینکه متعلق باورهای دینی چه باشد، نحوه ارتباط باورها با عمل متفاوت می­شود. یک بار مراد از گزاره­های دینی، گزاره­هایی است که در متون دینی وجود دارد. این گزاره­ها یا از نوع گزاره­های خداشناسی­اند یا هستی­شناختی و انسان شناختی، یا از نوع فروعات فقهی­اند یا تاریخی و اخلاقی. باور به هر کدام از اینها از حیث اینکه گزاره دینی­اند، باور دینی محسوب می­شوند. در بین این مجموعه گزاره­ها، دو نوع باور می­تواند به طور منطقی با بحث ما ارتباط داشته باشد: یکی باور به گزاره­های اعتقادی به­ویژه خداشناختی است و دیگری باور به گزاره­های اخلاقی.

گاهی مراد از گزاره دینی گزاره‌ای نیست که در متون دینی ذکر شده؛ بلکه گزاره­ای است که متعلق آن محتوای دینی دارد؛ مثل باور به وجود خداوند، از هر طریقی که حاصل شود. فعلا مورد بحث نیست گزاره خدا وجود دارد را عقل اثبات کرده باشد یا از طریق تجربه دینی به آن رسیده باشیم، مهم این است که باور به خداوند چقدر می­تواند مرا در انجام تعهدات اخلاقی موفق کند. حال با توجه به اینکه متعلق گزاره دینی یا وجود خداوند است یا گزاره­های اخلاقی مستخرج از دین، وقتی سؤال می­کنیم آیا باورهای دینی تا چه حد در انجام افعال اخلاقی نقش انگیزشی دارند، احتمال دارد هردو نوع باور مورد نظر باشد. در این صورت، سؤال به دو صورت زیر قابل تصور است: باور به وجود خداوند، تا چه حد باعث می­شود تا فرد به تعهدات اخلاقی خود پایبند باشد؟ باور به گزاره «عدالت خوب است» تا چه حد باعث می­شود تا رفتاری عادلانه داشته باشیم؟

در اینجا سؤال دوم محور بحث نیست؛ بلکه آنچه در ارتباط روان‌شناختی سؤال برانگیز است، این است که آیا اعتقاد به وجود خداوند تا چه حد باعث ملتزم شدن فرد به ارزش‌هایی مثل وفای به عهد و راستگویی و نیکوکاری و.. می­شود؟ و اگر سؤال دوم را مدّنظر داشته باشیم، باز چون ارزش‌های اخلاقی از­این­جهت که ارزش دینی­اند مورد بحث‌اند؛ یعنی از آن جهت که خداوندی به آنها فرمان داده است که به او باور دارم، درنتیجه نقش­ انگیزشی آنها به نقش انگیزشی باور به خداوند تحویل می­رود.

باور دینی و التزام اخلاقی

عبارت مشهور «اگر خدا مرده باشد، همه چیز جایز است» را با تعابیر مختلف به نیچه و شخصیت داستان داستایوسکی، ایوان کارمازوف نسبت می­دهند. مراد از این عبارت چه این باشد که اگر خدا نباشد، همه چیز جایز است؛ چه اینکه در صورت فقدان باور به وجود خداوند، فاعل مجاز است تا هر فعلی را انجام دهد، لازمه آن این است که انسان فارغ از دین، خود را ملزم به انجام فعل صحیح نمی­کند. برخی از دینداران لازمه انکار خداوند را خودمختاری مطلق انسان دانسته، نتیجه آن را خطا در عمل و معرفت­شناسی می­دانند؛ یعنی فاعلی که به خدا باور ندارد، نه ادراک درستی از گزاره­های اخلاقی دارد، نه خود را به انجام فعل اخلاقی ملزم می­کند. به همین دلیل تیلور مفهوم التزام اخلاقی را جدای از ایده خداوند نامعقول می­داند. درعین حال، گروهی دیگر نه بر این عقیده­اند که ناباوری به وجود خداوند الزاما به انجام فعل خطا یا قضاوت‌های نادرست می­انجامد و نه می­پذیرند که انسان‌های دیندار به خاطر باورهای دینی، الزاما افرادی اخلاقی­اند. این گروه در عین حال که ارتباط روان‌شناختی دین و اخلاق را انکار نمی­کنند و بر این باورند که باورهای دینی تا حدودی افراد را به سوی انجام فعل نیک برمی­انگیزند؛ اما دیگر روابط دین و اخلاق را برنمی­تابند. با این همه، رابطه دینداری و اخلاقی زیستن را نیز ضروری نمی­بینند.

مهمترین دلیلی که مخالفان ارتباط ضروری به آن استناد می­کنند، شواهد تجربی است؛ یعنی مشاهده انسان‌هایی که دیندارند؛ اما غیراخلاقی عمل می­کنند (,2012Bloom). چنین مشاهداتی این پرسش را ایجاد می­کند که آیا واقعا باورهای دینی می­توانند نقش انگیزشی داشته باشند و افراد دیندار را به انجام وظایف اخلاقی ملزم کنند؟ از سوی دیگر، اگر در ضروری بودن این ارتباط تردید کنیم، هنوز شواهد بسیاری، حداقل شواهد تجربی شخصی، گویای این واقعیت است که دینداری می­تواند افراد را برانگیزد و آنها را در انجام بهتر فعل اخلاقی کمک کند؛ البته، تا زمانی که باور وجود داشته باشد و به میزانی که باور شدت داشته باشد (Ibid )

با توجه به حساسیت این نگاه است که درصدد هستیم تا ببینیم آیا باورهای دینی می توانند چنین نقش انگیزشی داشته باشند و افراد دیندار را ملزم کنند تا به وظایف اخلاقی خود عمل کنند؟

اگر باور را به معنای پذیرش چیزی بدانیم و باورهای دینی را مجموعه­ای از عقاید دینی، مثل اعتقاد به خداوند و معاد تلقی کنیم، لازمه مؤثر بودن باور در عمل این است که صرف باور به اینکه خداوند وجود دارد یا روز جزا واقعیت دارد، باید باعث شود تا فرد راست بگوید، خدعه نکند، عدالت بورزد، عفیف باشد، و هر آنچه را انجام دهد که باید انجام دهد و همان­گونه باشد که باید باشد؛ اما آیا واقعا چنین است که صرف باور به وجود خداوند، حتی اگر با استدلال‌های مختلف عقلانی موجه دانسته شده باشد، می­تواند دینداران را به انجام عمل صحیح وادار کند؟ و اگر انجام فعل صحیح را منحصر به دینداری کنیم، لازمه آن این است که افراد غیردیندار، حتی به طور ناقص و جزیره­ای، نمی‌توانند التزام اخلاقی داشته باشند؛ اما شواهد تجربی، نه ارتباط ضروری باورهای دینی و التزام اخلاقی دینداران را تأیید می­کند و نه عدم التزام اخلاقی غیردینداران را؛ در نتیجه به نظر می­رسد حتی اگر هیچ استدلال عقلانی­ای هم در این رابطه وجود نداشته باشد، تجربیات روزمره نشان می­دهد که باورهای دینی به تنهایی نمی­توانند التزام اخلاقی را به دنبال داشته باشند و درمقابل، غیردینداران بسیاری هستند که به تعهدات اخلاقی خود پایبندند. به گفته لوی مسیحی­ها می­توانند کاملا باورهای دینی را بپذیرند؛ ولی درعین حال گناهکار باشند و زندگی غیراخلاقی داشته باشندLewy,33 ch)).

عبارت لوی اختصاصی به مسیحی­ها ندارد و او نمی­خواهد بگوید دینداران الزاما افرادی غیر اخلاقی­اند؛ بلکه او قصد دارد اخلاق را از وابستگی الزامی روان‌شناختی به دین رها کند و به دینداران هشدار دهد که چندان به باورهای خود قانع و راضی نباشند و احتمال دهند که برای ترک خطا و انجام فعل درست، نیازمند مؤلفه­های دیگری هستند.

ائودی درکتاب عقلانیت و التزام اخلاقی، ضمن متمایز کردن التزام و باور دینی تأکید می­کند ممکن است باور دینی داشته باشیم؛ اما آن را دنبال نکنیم. به گفته وی، باورهای دینی حتی اگر قدرت انگیزشی داشته باشند، برای ایجاد عمل، کافی نیستند. او ضعف اراده را مانع انجام الزامات دینی می­داند(Audi, 2011: 90)؛ همان‌طور که فیلسوفان اخلاق و عمل به تقریرهای مختلف ضعف اراده را مانع انجام فعل می­دانند (مثل دیویدسن، ‌ملی،‌ هولتن و... ).

برای آنکه روشن شود چگونه رابطه باور و عمل ضروری نیست، دو حالت زیر را در نظر بگیرید:

١.ارتباط باورهای دینی و التزام اخلاقی ضروری است.

٢.ارتباط باورهای دینی و التزام اخلاقی ضروری نیست؛ اما غیرممکن هم نیست؛ به این معنا که ارتباط حداقلی بین این دو وجود دارد. در بخش اول، ضمن توضیح رابطه باور و انگیزش اخلاقی اشاره شد چگونه و چرا برون­گرایان و درون­گرایان ارتباط این دو را متفاوت می­بینند. بحث در باره ارتباط باورهای دینی و التزام اخلاقی، علاوه بر اینکه تا حدود زیادی شباهت به همان بحث باورهای اخلاقی و التزام عملی دارد؛ اما از این جهت متفاوت است که آنجا باور و عمل هم‌سنخ بودند؛ به این معنا که باور، ‌اخلاقی بود و عمل نیز اخلاقی؛ اما اینجا قرار است باور دینی باشد اما لازمه آن عمل اخلاقی است.

در بخش رابطه دین و اخلاق این دو احتمال در مقابل هم قرار داده شد و اشاره شد رابطه­ای که مورد بحث فیلسوفان اخلاق است، همان رابطه اول است؛ یعنی باوری دینی مثل اعتقاد به وجود خداوند قرار است فاعل را برانگیزد تا عملی عادلانه را انجام دهد و رابطه دوم می­تواند به رابطه نوع اول تحویل برده شود. اما چگونه ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟ در اینجا دو راه بیشتر وجود ندارد: یا از این جهت است که من به خداوند اعتقاد دارم و به او عشق می­ورزم و هرآنچه را او دوست دارد، ‌دوست دارم و هرآنچه را انجام دهد، انجام می­دهم. این باور و شوق مرا به انجام فعل صحیح وامی­دارد و تا این باور و احساس باشد، رابطه قطعی خواهد بود. و یا از این جهت که الف چیزی است که خداوند به آن فرمان داده است یا آن را دوست دارد. باز از این جهت که فرمان اوست، آن را انجام می­دهم. اشاره شد از نظر برخی فیلسوفان تجربیات روزمره نشان می­دهد صرف باورهای دینی نمی­توانند الزام‌آور باشند؛ گرچه تا حدودی می­توانند انگیزه انجام فعل درست را تقویت کنند؛ اما با این حال، همیشه ممکن است شرایطی پیش بیاید که باورهای دینی نتوانند وظیفه خودرا به خوبی انجام دهند و فرد مرتکب خطا شود. دلیل این حادثه را از سویی باید در معنای باور جستجو کرد و از سوی دیگر، ممکن است عوامل دیگری که مانع انجام فعل اخلاقی­اند، مداخله داشته باشند.

معرفت­شناسان باور را به معنای پذیرش می­دانند. ممکن است فردی باوری را بپذیرد، بدون آنکه دلیلی بر صدق و توجیه آن داشته باشد و ممکن است باوری را بپذیرد که صدق آن اثبات شده است. به باورصادق موجه شناخت گفته می­شود. حال فرض کنید فردی باور صادق موجه دارد که نیکی خوب است. آیا این نوع شناخت می­تواند فرد را به سوی انجام نیکی برانگیزد؟ به نظر می­رسد نه شواهد تجربی و نه دلیل عقلی نمی توانند این رابطه را انکارکنند؛ اما ارتباط ضروری بین این نوع شناخت و التزام اخلاقی را هم نمی­توانند اثبات کنند. علاوه بر این، باید تبیین شود چگونه باوری از سنخ یک باور دینی می­تواند فردرا برانگیزد تا فعلی از سنخ فعل اخلاقی انجام دهد.

اگر بپذیریم باورهای دینی شرط لازم و کافی برای التزام اخلاقی‌اند، یا باید این باور را از سنخ باورهای معرفتی بدانیم که بخشی از هویت فرد شده­اند، که طبیعتا از حدّ پذیرش ذهنی فراتر می­روند، یا بپذیریم باور به تنهایی نمی­تواند چنین توان انگیزشی داشته باشد؛ بلکه یک نوع میل و شوقی نیز باید قرین آن باشد؛ میلی که بتواند فاعل را برانگیزد تا فعل را انجام دهد. حال چه میل را منعکس کننده باور بدانیم؛ یعنی باور را تولیدکننده میل بدانیم و چه میل را پیامد و حاصل باور تلقی‌کنیم؛ در هر صورت، فقط باورهای دینی نیستند که نقش انگیزشی دارند؛ بلکه احساس و میل و عشق به خداوند نیز درکنار باورها چنین نقشی را تکمیل می‌کنند؛ حتی اگر قول اول را بپذیریم که باورها هویت سازند، به نظر می­رسد هویت چنین فردی که بر اثر باور به خداوند ساخته شده است، بدون شور و شوق به خداوند حیات ندارد؛ یعنی باز هم حالتی درونی است که فرد را به سوی عمل درست سوق می­دهد؛ همان­گونه که فوت ( 1972, Foot) و ائودی (,1997Audi) در رابطه با باورهای اخلاقی چنین ادعایی دارند. چنین فردی که دارای باورهای درست و احساسات درست است، فرد خاصی است؛ نه باورهای او عادی­اند، نه احساسات او، نه باورهای او سطحی­اند و نه احساسات او. این باور عمیق و میل عمیق او را به انجام فعل صحیح وادار می­کند. این نوع باور همراه با احساس، در ادبیات دینی ایمان نامیده می­شود. پس اگر این درست باشد، آن چیزی که باعث می­شود فرد الزاما فعل درست را انجام دهد، ایمان به خداوند است، نه باورهای دینی.

حال اگر بپرسیم چگونه ایمان به خداوند می­تواند فرد را برانگیزد تا فعل اخلاقی را انجام دهد، دو راه بیشتر وجود ندارد: یا خود ایمان مرا به سوی خوبی و دوری از بدی فرا می­خواند و یا آنکه خداوند به خاطر آنکه به او باور دارم در وقت نیاز مرا از ارتکاب خطا باز داشته، به سوی فعل صحیح برمی­انگیزد. دراینجا برانگیخته شدن من، نتیجه طبیعی و ضروری باور به خدا نیست؛ بلکه آن انجام و ترک هم به واسطه لطف خداوند است. در اینجا متعلق ایمان است که چنین توانی را در من ایجاد می­کند و ایمان می­تواند یک شرط لازم، ولی ناکافی باشد؛ درحالی که درحالت اول، رابطه ایمان و عمل، طبیعی و ضروری است.

ایمان و التزام

در بخش قبل گفته شد باور دینی به تنهایی نمی­تواند در فاعل، انگیزه انجام فعل درست را ایجاد کند؛ مگر اینکه باور به معنای معرفتی عمیق باشد که میل را یا به صورت درونی داراست یا به صورت بیرونی؛ یعنی به عنوان عنصری مستقل از باور. به هر حال، ترکیب این دو می­تواند فرد را به سوی انجام فعل برانگیزد. اگر ترکیب این نوع باور و شوق را به ایمان تعبیر کنیم، معنایش این است که ایمان می­تواند نقش انگیزشی داشته باشد؛ اما با این حال هنوز مشخص نشده است آیا ارتباط این دو؛ یعنی ایمان و التزام ضروری است؟ اگر عمل را لازمه بیرونی و طبیعی ایمان بدانیم، بدین معناست که عمل ضرورتا پیامد ایمان است و اگر احتمال دهیم عمل، جزئی از خود ایمان است؛ یعنی ایمان را ترکیبی از باور و احساس و عمل بدانیم، نتیجه آن طبیعتا این است؛ در صورتی که یک جزء‌ از آن مرکب موجود نباشد، مرکب تحقق پیدا نمی­کند.

به عبارت دیگر، رابطه ایمان و عمل به دو صورت متصور است: 1. ایمان شرط عمل است؛ 2. عمل شرط داشتن ایمان است. صورت اول دو حالت دارد: ۱. ایمان دلیل عمل باشد و۲. ایمان علت عمل باشد. دلیل بودن ایمان ناظر به نقش انگیزشی آن است؛ یعنی فاعل به دلیل اینکه دارای ایمان است، برانگیخته می­شود تا فعل را انجام دهد؛ ولی اگر علت باشد، از رابطه ضروری این دو می­گوید؛ یعنی اگر ایمان باشد، عمل ضرورتا وجود دارد؛ اما رابطه ایمان و عمل از جهت دیگر نیز قابل بررسی است؛ یعنی از این نظر که عمل، شرط ایمان باشد. این رابطه در صورتی معنا پیدا می­کند که ایمان را مشتمل بر عمل بدانیم؛ یعنی در تعریف ایمان، عمل را اخذ کنیم، در نتیجه ایمان را ترکیبی از باور و احساس و عمل بدانیم، یا آنکه عمل، دلیل بر این باشد که فاعل دارای ایمان بوده است. علاوه بر این، ارتباط این دو بدین صورت توجیه می­شود که عمل، باعث تحقق و تقویت ایمان می­شود. در بین صور گوناگون حالت دوم، این صورت که ایمان را مشتمل بر عمل بدانیم، بیشتر قابل بحث است؛ زیرا لازمه­اش این است اگر عمل نباشد، ایمان مفهوما و مصداقا تحقق پیدا نمی­کند؛ ولی به طور کلی چون بحث ما بر سر رابطه انگیزشی ایمان و عمل است، صورت مفروض دوم را رها می­کنیم و تنها به صورت اول می­پردازیم؛ یعنی آیا ایمان می­تواند فاعل را برانگیزد؟ تا چه حد؟

اگر ایمان را شرط عمل بدانیم و بگوییم التزام به عمل درست لازمه ایمان است؛ این ارتباط ممکن است از نوع وجود شناختی باشد، معناشناختی و یا انگیزشی. اگر رابطه را به لحاظ وجودی بررسی کنیم، ایمان نه تنها دلیل عمل است؛ بلکه باید علت عمل باشد؛ یعنی با وجود ایمان، عمل محقق شود و با عدم آن از بین برود. اگر رابطه معناشناختی مورد نظر باشد، باید مفهوم ایمان در معنای عمل اخذ شده باشد. در این صورت، عمل درست عملی است که ناشی از ایمان دینی باشد، و لازمه آن، این است که اگر عملی ناشی از ایمان نباشد، دیگر به آن عمل درست گفته نمی­شود؛ ولی اگر معنای ایمان را وابسته به مفهوم عمل بدانیم، نتیجه این است که اگر عمل وجود نداشت، ایمان اصلا معنا پیدا نمی­کند.

حال اگر رابطه را صرفا انگیزشی بدانیم، فارغ از اینکه این دو، رابطه وجودی و مفهومی داشته باشند یا خیر،‌ ایمان فقط می­تواند در انسان انگیزه انجام فعل را ایجاد کند و تا زمانی که باقی باشد، فاعل دست از فعل برنمی­دارد. در این صورت می­توان معتقد شد ایمان با التزام اخلاقی رابطه ضروری دارد و اگر رابطه را غیر ضروری بدانیم، لازمه­اش این است که ممکن است ایمان وجود داشته باشد؛ اما عمل نباشد؛ یعنی به دلیل شدت و ضعفی که ایمان دارد می­تواند این رابطه برقرار باشد یا نباشد. در­نتیجه فاعل، فعل را زمانی انجام دهد و زمانی آن را انجام ندهد؛ درحالی که از ایمان تهی نشده است؛ ولی به­هر­حال، ایمان قوت خود را از دست داده است، همان‌طور که در فاعل اکراتیک باوراز بین نرفته است؛ اما توان خود را از دست داده است.

با همه اینها، اگر عمل را لازمه ایمان دانستیم، از نقیض تالی می­توان به نقیض مقدم رسید؛ یعنی از اینکه فاعل عملی را انجام نمی­دهد، به این نتیجه رسید که ایمان وجود ندارد. این ما را به یاد تفاوتی می­اندازد که ارسطو بین فاعل اکراتیک و فضیلت­مند قائل می­شود. اکراتیک با آنکه باور به درستی فعل دارد، انجامش نمی­دهد؛ اما فضیلت­مند الزاما فعل درست را انجام می­دهد؛ زیرا هم ادلّه انجام فعل در او وجود دارد و هم بالاتر از آن اینکه این ادله، تا زمانی که فاعل دارای فضیلت است، علت انجام فعلند؛ یعنی در این فرد، علاوه بر باور و میل، خود فضائل دلیل اصلی انجام فعلند. فرد اکراتیک فضیلت­مند نیست، به همین دلیل نمی­تواند فعل درست را انجام دهد؛ اما رذیلت­مند هم نیست. فردی که دارای باور به خداست و باز خطا می­کند، می­تواند حدی از ایمان را داشته باشد؛ اما باز نمی­تواند فعل درست را انجام دهد،؛ یعنی رابطه ضروری بین ایمان و عمل او نیست؛ با این­حال، بی دین و بی ایمان هم نیست؛ چون ایمان دارای مراتب است و متناسب با آن، رابطه آن با عمل نیز دارای شدت و ضعف است. درنتیجه، از صرف نبود عمل نمی­توان استنباط کرد ایمان اصلا وجود ندارد؛ اما می­توان استنباط کرد ایمانی که بتواند فرد را به عمل وادارد، وجود ندارد. 

علامه طباطبائی ایمان را اذعان وتصدیق به چیزی با التزام به لوازم آن تعریف می­کنند (طباطبائی، ۱۳۷۲، ج15: ۳) و در جایی دیگر ایمان را عقد و حالتی قلبی می­دانند که برای مؤمن امنیت و آرامش را به دنبال دارد. لازمه این آرامش، التزام عملی نسبت به چیزی است که به آن ایمان دارد (همان، ج۱۶:۲۷۷). از عبارت علامه مشخص است ایشان نه ایمان را معادل اعتقاد یا باور صرف می­دانند و نه باور را به تنهایی باعث عمل می­دانند؛ بلکه از سویی لازمه ایمان آن است که فرد به لوازم آن التزام عملی داشته باشد و از سوی دیگر، ایمان ضرورتا به التزام عملی می­انجامد. آنچه باعث می­شود ایمان این حیث عملی را داشته باشد، علاوه بر جنبه معرفتی آن، تأثیر آن بر آرامش درونی و اطمینان قلبی و به‌دنبال آن، برانگیختن شوق و میل فرد به انجام فعل درست است.

از­این­رو، ایشان در جایی دیگر (همان، ج2 : 347 ؛ ج ۱۱: ۳۴۵) ایمان را امری قلبی و نفسی می­دانند که تا هنگامی که انقلابی در باطن انسان ایجاد نکند، نتیجه­ای نخواهد داشت و آثار ایمان بر جوارح و رفتار فرد ظاهر نخواهد شد. بدین ترتیب، در نظر علامه ایمان و عمل صالح از هم جدایی ناپذیرند؛ یعنی ممکن نیست به چیزی ایمان داشت؛ ولی بدان عمل نکرد. در­نتیجه در نظر ایشان، حقیقت ایمان باور کردن، دل بستن، اعتماد کردن و در­نهایت عمل کردن است. ائودی این نوع ایمان را ایمان از سر وفاداری ) Loyalty Faith( می­نامد و آن را مستلزم نوعی رفتار و ارتباط با فردی می­داند که بدان ایمان داریم. به گفته وی برای حفظ ایمان نسبت به دیگری باید به دلایل درست و معقول کارهایی را انجام دهیم که فردی که به او ایمان داریم از ما انتظار دارد (,2011:62Audi).

فارغ از اینکه تا چه میزان تعریف ائودی از ایمان با تعریف متفکران مسلمان سازگاری دارد، این سخن او با سخن علامه همسوست که لازمه ایمان به دیگری این است که مطابق خواسته­های او عمل کنیم. البته، وی به تفصیل درباره نقش التزام دینی درحفظ ایمان می­گوید؛ بدین­معنا که اگر التزامی وجود نداشته باشد، ایمانی باقی نخواهد ماند؛ اما در این رابطه الزامات دینی و اخلاقی هیچ تفاوتی با هم ندارند؛ به همان میزان که التزام به تعهدات عبادی برای حفظ ایمان لازم است، التزام به تعهدات اخلاقی نیز ضرورت دارد.

با توجه به اینکه ایمان امری قلبی است، علامه تصریح دارد که اگر کسی عملش با قلبش همسو نباشد، ایمان محکمی نخواهد داشت (طباطبائی، ۱۳۷۲، ج۱:  430 و 465)و این ایمان نامحکم نمی­تواند نقش انگیزشی خود را ایفا کند. ایمان در عین حال که غیر از عمل است،‌ چنان که آیاتی که عمل صالح را عطف بر ایمان کرده، شاهد بر این مطلبند؛ ولی در نظر علامه خاستگاه طبیعی عمل صالح، ایمان است. ایشان در تفسیر المیزان اشاره می­کند که عمل صالح بر امید به لقاء خداوند متفرع شده است و بدون امید وجه و دلیلی برای انجام عمل صالح نیست ( همان، ج ۳: ۴۰۶).

این عبارت دولازمه منطقی دارد: اول اینکه عمل، متفرع بر باور صرف به معنای پذیرش صرف نشده است. دوم اینکه اگر امید و ایمان به خداوند دلیل فرد برای انجام عمل صحیح باشد، لازمه­اش این است که فردی که چنین دلیلی برای انجام عمل صحیح ندارد، نتواند فعل را انجام دهد یا حداقل انجام فعل برای او بسیار دشوار خواهد بود. در­اینجا اگر ایمان به خداوند فارغ از اینکه وابسته به کدام دین است، مورد­نظر باشد، در­نتیجه افراد بی­دین هرگز انگیزه­ای برای انجام فعل درست نخواهند داشت. در این­صورت، اگر فرد بی­دین فعل درستی انجام دهد، برای توجیه برانگیخته شدن او یا باید در جستجوی دلیل انگیزشی دیگری برآییم یا فعل او را به رغم صحیح بودن،‌ مصداق عمل صالح ندانیم. گرچه این قول خالی از قوت نیست؛ اما مشکل اینجاست که چگونه ممکن است فعل اخلاقی که به لحاظ اخلاقی بودن مورد پسند خداوند است، به این دلیل که همه افعال خوب مورد پسند خداوند هستند و از این جهت می­توانند مصداق عمل صالح باشند، زمانی که فردی که ایمان به خداوند ندارد آن را انجام دهد، نتواند به عنوان عمل صالح تلقی شود. تنها دلیل موجه این است که عمل صالح معنی یا لوازم دیگری داشته باشد که باید در جای دیگر درباره آن بحث کرد؛ مثلا یکی از شرایط عمل صالح را ایمان بدانیم. در­نتیجه، هیچ عملی اخلاقی یا صالح نخواهد بود جز اینکه شرط ایمان را داشته باشد. توضیح و توجیه این بحث را به مجال دیگری واگذار می‌کنیم.

علامه در­جای دیگر ایمان را پشتوانه اخلاق می­دانند و توحید ­را ضامن حفظ اخلاقیات (طباطبائی، 1396: 334). و باز در عبارتی دیگر اخلاق را جزو ایمان و باعث حفظ ایمان می­دانند (همو، ۱۳۷۲، ج۱۱: ۲۴۴)؛ یعنی ارتباطی طرفینی بین این دو مقوله قائلند. با­این­حال، این دو عبارت لوازم مختلفی دارد: عبارت اول فقط از نقش انگیزشی می­گوید؛ ولی در دومی اگر اخلاق به معنای عمل باشد، هم رابطه وجودی را بین این دو می­توان تصور کرد، هم رابطه مفهومی را. و اگر مراد از اخلاق، ملکات اخلاقی باشد، لازمه­اش این است که از سویی ایمان دینی بدون ملکات اخلاقی ممکن نیست و از سوی دیگر، وجود آن باعث تقویت ایمان می­شود؛ علاوه بر اینکه ایمان باعث رشد اخلاق حسنه است و درنهایت، التزام به الزامات اخلاقی را در پی دارد. درمجموع، هر چه ایمان کاملتر باشد التزام اخلاقی بیشتر است و بالعکس.

در­نهایت، این عبارت علامه که آرامش را پیامد ایمان و التزام عملی را پیامد آرامش می­دانند (ذیل آیه ۲۸ سوره رعد) گویای این واقعیت است که ممکن نیست کسی به خداوند ایمان داشته باشد؛ با این حال التزام عملی نداشته باشد. بر این اساس، مهمترین عامل ضعف اراده یا ترک فعل صحیح، نقصان یا فقدان ایمان خواهد بود.

نتیجه

در این مقاله رابطه باور اخلاقی و انگیزشی بر اساس دو رویکرد درون­گرایی و برون­گرایی بررسی شد و به دلایلی نشان داده شد که رویکرد برون­گرایان به واقعیت نزدیکتر است و درون­گرایان از جهت اعتبار بخشیدن به دلایل انگیزشی باور و میل تفاوت چندانی با برون­گرایان ندارند. همان‌طور که در اینجا باور اخلاقی شرط کافی برای عمل دانسته نشد، نشان دادیم باورهای دینی نیز به هر­گونه که تفسیر شوند، گرچه شرط لازم برای عمل به تعهدات اخلاقی‌اند؛ ولی شرط کافی نیستند؛ به این­معنا که باورهای دینی الزاما به التزام اخلاقی نمی­انجامند؛ بلکه عامل قویتری برای ملزم کردن فاعل مورد نیاز است؛ عاملی که هم با حوزه ادراکات او ارتباط داشته باشد و باورهای فاعل را در بربگیرد، هم به لحاظ احساسی فاعل را به گونه­ای برانگیزد که علاقه­ای جز انجام عمل صحیح نداشته باشد. این عامل را ایمان دانستیم، عنصری که از نگاه متفکران متدین- مسلمان یا غیرمسلمان، در عین حال که با باور متفاوت است، دربردارنده آن است و فرد با داشتن آن، خود را ملتزم به لوازم عملی­اش می­داند؛ اموری که به لحاظ عقلانی از لوازم آن محسوب می­شوند. فقدان این عنصر که ممکن است به واسطه فقدان هر کدام از مؤلفه­های آن حاصل شود، به عدم التزام می­انجامد.

نکته پایانی این است که گر­چه این مقاله نشان داد که باور دینی به رغم توان انگیزشی که دارد، رابطه الزامی با التزام اخلاقی ندارد و این رابطه بین ایمان و عمل به تعهدات قویتر دانسته شد، و از سوی دیگر پذیرفته شد که ممکن است افراد غیردیندار نیز اخلاقی باشند؛ اما این عبارت داستایوسکی حداقل اگر به صورت کلی صادق نباشد، در موارد بسیاری صحیح است که اگر خدا نباشد، همه چیز جایز است. حداقل این است که اگر باور به خداوند نباشد، التزام اخلاقی، اگر غیرممکن هم نباشد، بسیار دشوار است و تضمینی برای تداوم عمل به تعهدات اخلاقی وجود ندارد.

1- ارسطو .(۱۳۷۸). اخلاق نیکوماخوس، تهران: طرح نو.
2- افلاطون .(۱۳۸۰). مجموعه آثار افلاطون، تهران: انتشارات خوارزمی.
3- الطباطبایی، محمدحسین .(۱۳۷۲). المیزان فی تفسیر القرآن، قم: دارالکتب.
4- ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ .(۱۳۹۶). بررسی­های اسلامی، قم: دارالتبلیغ.
5- بارتلی .(۱۳۷۳). دین و اخلاق، ‌ترجمه زهرا خزاعی، پایان­نامه ارشد، تربیت مدرس قم.
6-Audi, R .(2011). Rationality and Religious Commitment, Oxford: Oxford University Press.
7-Audi, R .(1997). Moral Knowledge and Ethical Character, Oxford Press.
8-Bloom, P .(2012). “Religion, Morality and Evolution”, Annu. Rev. Psychol. 2012. 63:179–99.
9-Brink, David, O .(1997). “moral Motivation”, Ethics, 108(1): 4-32.
10-Foot, Philippa.(1972). “Morality as a System of Hypothetical Imperatives”, l Philosophical Review 81 (3): 305-316.
11-Hinman, L .(2012). A pluralistic Approach to Moral Theory, Cengage Learning; 5th ed.
12-Hare , R. M .(1963). Freedom and Reason, Oxford: Clarendon Press.
13-Holton, R .(2009). Willing, Wanting, Waiting, New York: Oxford University Press     
14- Holton, R .(1991). Intention and Weakness of Will, Journal of Philosophy, 96: 241-62.
15-Lewy, G .(2008). If God is Dead, Everything is Permitted? US: Transaction Publishers.
16-Rosati, Connee S .(2014). “Moral Motivation”, Stanford Encyclopedia of Philosophy, http://plato. Stanford. Edu/entries/moral/motivation/. Availabale at 25.1.
17-Smith, M .(1994). The Moral Problem, Oxford: Blackwell.
Wainwright, William, J., (2005),Religion and Morality, Ashgate.
Watson, G .(1977). ‘Skepticism About Weakness of Will’ Philosophical Review, 86: 316–39.